نظام الدين شامى
35
ظفرنامه ( تاريخ فتوحات امير تيمور گوركانى ) ( فارسى )
او ديد چه هركه اعتماد بر دشمن مكّار و بدانديش غدّار كند چهرهء دولت را خراشيده باشد و خاك نوميدى بر سر مطالب خود پاشيده و چون بديدهء تأمّل در آيينهء تدبير نظر كرد جز آن روى ننمود كه با جمعى دوستان يكدل مشاورت كرده و از گروهى كار ديدگان عاقل معاونت جسته درين امر كبير و خطب جليل شروع كند بنا برين شير بهرام و بهرام جلاير را محرم اين راز گردانيده و با يكديگر مشاورت كرده عهد و ميثاق بستند و بر مخالفت امير حسين متّفق شدند شير بهرام نوكرى عادل نام را از طرف امير صاحبقران با خود گرفته رفت و نوكر خود برات خواجه را بگذاشت بر قرار آنكه چون او بيايد اين برود شير بهرام بولايت خود رسيد و لشكر جمع آورد و بعد از فكر و انديشهء بسيار به خدمت امير حسين رفت و خود را در چشم او شيرين كرده بملازمت مشغول شد امير حسين با امرايى كه ملازم بودند بعد از مشورت و جانقى عهد و پيمان بستند و مصلحت دران ديدند كه ملك و عبد الله ؟ ؟ ؟ پير او را پيش امير صاحبقران فرستادند مضمون رسالت آنكه چون تا غايت باتّفاق يكديگر قضايا با تمام رسيده كار مملكت بنسق و نظام انجاميد وظيفه آنست كه من بعد بر همان منوال ميان ما صفا و وفا و وفاق و اتّفاق باشد و در بنيان دوستئ ما رخنهء راه نيابد امير صاحبقران جواب مكتوب نوشته سخن را روى با شير بهرام گردانيده فرمود كه ناسازگارى و مخالفت تو بنياد نهادى و ياغىگرى تو آغاز كردى و اكنون بمكر و حيلت بامير حسين پيوسته خود را نيكمرد مىگردانى و مىخواهى كه ببازى مرا در دام اندازى هم به زودى باشد كه كار تو به آخر رسد و حسرت و پشيمانيت سود ندارد با اينهمه تو كار خود دانى و من كار خود و بعد ازان بتدبير مشغول شده بهرام جلاير و امير چاكو و عبّاس بهادر را با لشكر بسيار فرستاد تا ولايت امير موسى و على درويش را بقهر و غلبه بستانند چون ايشان ازين حال خبر يافتند بگريختند و بهرام جلاير بددلى كرده انديشيد كه ما از عهدهء مقاومت امير حسين بيرون نمىتوانيم آمد و كار ما خراب خواهد شد بىتوقّف ملازمان و لشكر خاصّهء خود را سوار گردانيده و ايل و ولايت على درويش را غارتيده و بعضى را قتل كرده و ايل خود را رانده به طرف قهلغه روانه شد و امير صاحبقران را نديد و با او درين باب مشورت نكرد و امير صاحبقران به طرف سمرقند توجّه فرمود تا لشكر جمع آورد درين اثنا يساووريان با امير حسين ياغى شدند و امير سليمان و جاورچى را نيز انگيز كردند و گريخته پيش امير حسين رفتند و درين حال على و الياس و حاجى محمود شاه مطيع شده با جمع يساووريان به خدمت امير صاحبقران آمدند بندگئ حضرت